المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
119
مروج الذهب ( فارسى )
بدوران عبد الملك بسال هفتاد و هشتم ، جابر بن عبد الله انصارى در مدينه بمرد . وى نود و چند سال داشت و ديدگانش كور شده بود . جابر به دمشق پيش معاويه رفته بود اما چند روز او را نپذيرفت و وقتى پذيرفت جابر به دو گفت : « اى معاويه مگر از پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم نشنيدهاى كه ميفرمود : « هر كه از حاجتمندى روى بپوشد خدا بروز قيامت كه روز حاجتمندى اوست به دو اعتنا نكند » ؟ معاويه خشمگين شد و گفت : « شنيدم كه ميفرمود : « پس از من نارواها خواهيد ديد ، صبر كنيد تا بر لب حوض پيش من آئيد . » پس چرا صبر نكردى ؟ » جابر گفت : « چيزى را كه فراموش كرده بودم به ياد من آوردى . » آنگاه برون شد و بر مركب خود نشست و برفت . پس از آن معاويه ششصد دينار براى او فرستاد كه پس فرستاد و نوشت : « من قناعت را بر گشاده دستى ترجيح مىدهم و آب را از برف خالص بيشتر دوست دارم . وقتى حادثهاى رخ دهد قاضى نفس خويشتن مىشوم . بسا كسان كه ديگران عليه آنها قضاوت كنند و قاضى خويشتن نشوند . جامهء حيا مىپوشم و آبروى خويش را بطلب گشاده دستى نميريزم . » آنگاه به فرستادهء معاويه گفت : « به پسر جگرخواره بگو به خدا هرگز در طومار تو ثوابى كه من سبب آن باشم نخواهند نوشت . » و هم در ايام عبد الملك بسال هشتاد و يك محمد بن على بن ابى طالب ، ابن حنفيه در مدينه بمرد و در بقيع مدفون شد و ابان بن عثمان بن عفان بن اجازهء پسرش ابو هاشم بر او نماز كرد . كنيهء محمد ابو القاسم بود و هنگام مرگ شصت و پنج سال داشت گويند وى بفرار از ابن زبير به طائف رفت و در آنجا درگذشت . و هم گفتهاند كه مرگ وى بديار ايله بود . در بارهء محل قبر وى نيز اختلاف كردهاند و ما گفتار كيسانيه را با كسانى كه گفتهاند وى در كوه رضوى است ، از پيش گفتهايم . فرزندان وى حسن و ابو هاشم و عبد الله و جعفر اكبر و حمزه و على از يك كنيز بودند و جعفر اصغر و عون كه مادرشان ام جعفر بود و قاسم و ابراهيم . نصر بن على براى ما نقل كرد كه ابو احمد زبيرى به نقل از يونس بن -